شناخت مولوی و شمس تبریزی:

مروري بر مقاله‏هاى:
«شمس به روايت شمس» و «شمس در اشعار مولانا»
در گشت و گذار بر نامه‏ها و مقاله‏ها، به دو مقاله برخوردم كه هر چه بيشتر تأمل كردم آن‏ها را از مباني و روش‏هاي منطقي اهل بحث و استدلال دورتر يافتم، به گونه‏اي كه با اطمينان بايد گفت: "اگر نويسنده محترم آن مقالات، فرصت تحقيق و مطالعه كافي براي شناخت درخور مشايخ تصوّف و عرفان، و سير در ادّعاهاي بى‏جاي ايشان مى‏داشت، و بار ديگر به تأمل بر ديدگاه خود مى‏نشست، از چاپ و نشر نوشته خويش صرف‏نظر مى‏كرد".

مقاله‏هاي مورد نظر، يكي از مشايخ تصوف و عرفان "شمس تبريزى" را ـ كه راه و اعتقادي جدا از شاه‏راه هدايت عقل و قرآن و اهل بيت عليهم‏السلام دارد ـ بر عرش سلطنت و ابهت و جلال و عظمت خورشيد جان‏فروزي نشانده است كه شمسِ گيتى‏فروز فلك، شمع مرده ايوان "نورٌ علي نور" او هم به حساب اندر نيست. آنچه بر شگفتي مى‏افزايد اين است كه مجله چاپ كننده مقاله معترف است كه نظريؤ ارائه شده در آن نوشته، چنانچه از طرف غير شخص مؤلف آن ـ كه مجتهد معرفي شده‏اند ـ ابراز مى‏شد به چاپ و نشر آن اقدام نمى‏كرد!! اين مطلب ظاهرا تصريح در اين معناست كه مجله با سابقه‏اي چون كيهان فرهنگي روش علمي و برهاني را كنار نهاده و بجاي تأمل در اتقان و استحكام استدلالات، توجه را به فرد و عناوين علمي معطوف داشته و شخصيت نويسنده را مورد توجه قرار مى‏دهد و اين موردي است كه با كمال احترام بايد گفت: جاي گلايه دارد!

باري متحير ماندم، گر چه در پاسخ هر يك از دليل‏هاي ابراز شده در مقاله، ده‏ها دليل قطعي و روشن وجود دارد، اما بر آن شدم كه از همه آن‏ها چشم بپوشم، چرا كه در اين نگاه گذرا بيشتر به ضروريات و مسلماتي اشاره مى‏كنيم كه بيان ادله آن جز تضييع وقت چيزي ديگر نخواهد بود. مقاله‏هاي مورد اشاره بر اين ادعاست كه:

"شمس تبريزى"، معشوق و معبود و پير و مرشدِ ملا محمد بلخي رومي مشهور به "مولوى"، در كلمات خود و مريدش داراي اوصافي نمايانده شده است كه بر اساس آن مى‏توان گفت: شخصِ او كسي جز امام زمان شيعيان نيست، و اي بسا كه پيرِ صوفي قونيه مولوی، خدمت مولاي انس و جان و ولي كون و مكان رسيده، و او را "شمس تبريز" نام نهاده باشد!!

نويسنده محترم مقاله، بر خلاف روش شايسته اهل تحقيق و پژوهش ـ كه سخن هيچ كس را به صرف ادعاي خودش نمى‏پذيرند ـ دليل مدعاي خويش را اين مى‏شمارند كه: "شمس تبريزى" در كلمات خودش، و دلداده شوريده‏اش ملامحمد بلخى، داراي مقاماتي دانسته شده است كه آن مقامات، اختصاص به امام زمان شيعيان داشته، و جز او كسي ديگر نتواند بود!

خدايان، و خدا آفرينان!!
چنانچه مؤلف محترم مقاله فوق، اندكي تأمل نمايند تصديق خواهند كرد كه اگر اين دليل ايشان پذيرفته شود ـ يعني سخن هر كسي بدون برهان و به صرف ادعاي خودش مورد قبول واقع شود ـ بايد به راحتي بتوان پذيرفت كه: "فرعون" هم خداي جهانيان است، زيرا فرعون نيز در ادعاي خويش، خود را داراي مقامي دانسته است كه جز بر خداي جهانيان تطبيق نمى‏كند!! و البته از دنباله اين صف، "نمرود" و ساير مدعيان خدايي هم در خواهند رسيد! به راستي اگر كسي داراي چنين منطقي باشد و بپذيرد كه "پير محمد" فرزند "ملك داد" تبريزى، طفل دبستان درويشي "ابوبكر سلّه باف" امام زمان باشد، آيا با همين برهان، فرض پذيرش فرعون و نمرود به عنوان خدا برايش مشكل خواهد بود؟

همچنين آيا نمى‏توان بر مبناي چنين استدلالي ادعا كرد كه: "مسيلمه كذّاب"[1] ، و سجّاح[2] ، و "احمد قاديانى" و "ميرزا على ‏محمد شيرازى" و "ميرزا حسين‏ علي بهاء" و ساير مدعيان دروغين نبوت و رسالت نيز پيامبران الهي بوده‏اند؟ زيرا تمامي ايشان مدعي مقاماتي بوده‏اند كه بر پيامبران تطبيق مى‏كند. بلكه برخي از ايشان را بايد هم خدا و هم پيامبر و هم امام دانست، چه اينكه ايشان روزي مدعي امامت و روزي مدعي نبوت، و ديگر روز مدعي الوهيت، بلكه گاهي هم خود را "خداي خدايان" دانسته‏اند!!

و نيز بر مبناي چنين منطقي آيا نمى‏توان گفت كه:

 معاويه و يزيد و ساير خلفاي غاصب حقوق امامان معصوم عليهم‏السلام ، امامان شيعه، و وارثان مقام رسول‏اللّه‏ صلي الله ‏عليه ‏و‏آله بوده‏اند؟ زيرا همگي ايشان مدعي مقاماتي بوده‏اند كه اختصاص به امامان شيعه دارد!!

ادعا، دليل؟!
مؤلف محترم مقاله مزبور تا آنجا پيش رفته‏اند كه بر اساس ادعاهاي شمس تبريزي در مورد خودش، او را "عين حق" دانسته، و مطالبه هر گونه دليل و برهان از او را نابجا شمرده‏اند!! در حالي كه روشن است شيعيان بر اساس حكم قطعي عقل، و مطابق با فرموده زيبا و دل‏نشين خداوند متعال: ـ«قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين»: "اگر راست مى‏گوييد، برهان خود را بياوريد"[3] حتي امامت امامان خود را هم بدون برهان قاطع نپذيرفته‏اند، و هيچ‏گاه سرگشته و مسحور ادعاهاي خالي از برهان مدعيان دروغين مقامات اولياي حقيقي خداوند متعال نبوده‏اند.

اصولاً بايد دانست كه: پذيرش ادعاي نبوت و امامت، جز بر اساس برهان معقول نيست، و هر گونه توهمي بر خلاف اين مطلب، نادرست بوده؛ و چنانچه به قرآن و مكتب وحي نسبت داده شود، ناشي از سوء فهم معناي آموزه‏هاي مكتب وحي خواهد بود.

گرچه ما هرگز از خود انتظار نداريم كه حتي پايين‏ترين درجات مقامات امامان شيعه را چنانكه هست بشناسيم، ولي اي كاش تمامي دوستان آل ‏اللّه‏، حداقل نسبت به مشايخ و پيران و اقطاب اهل تصوف و عرفان ـ كه خطرناك‏ترين سدّ راه هدايت‏گران آسمانى‏اند ـ معرفت صحيحي داشتند، و مى‏دانستند مقامات و مراتبي كه در مقاله مورد اشاره نشانه "امام زمان بودنِ" شمس تبريزي شمرده شده است، چيزهايي است كه پيوسته صوفيان و درويشان و عارفانِ مخالف اهل بيت عصمت عليهم‏السلام ، فراتر از آن را به اقطاب و پيران و مشايخ خويش نسبت داده‏اند، تا بر اساس آن بتوانند به معارضه با اولياي حقيقي خداوند آمده، و صحنه سرخ كربلا را بر صفحه تاريك نوشته‏هاي خويش در مورد تمامي معصومين عليهم‏السلام تكرار كنند، تا آنجا كه حق و باطل به هم آميخته، و به طور كلي نام و نشاني از خاندان نبوت و شؤون عصمت باقي نماند.

البته هر كسي مى‏داند كه مقتضاي چنين نقشه‏هاي شومي براي نابود كردن سعادت جامعه انساني اين است كه ايشان، پاي از گليم خويش فراتر برده، و به صراحت مدعي مقامات اولياي الهي باشند، نه اينكه خود را افرادي عادي دانسته، به عجز و جهل خود اعتراف كنند!! (گر چه بسا ملحدين و كفاري كه اصلا با شؤون اولياي معصوم الهي كاري نداشته، و در عين بى‏ديني و هوس‏راني خود هرگز به معارضه و مبارزه با اولياي خداوند برنخاسته باشند، اما اين سرسلسله‏هاي تحريف عقايد و معارف انسان‏هاي بى‏پناه، مقامات اولياي حقيقي خداوند را به خوبي شناخته، خود را همطراز ايشان، و گاهي بالاتر از آنان دانسته‏اند، و با ادعاهاي نابجاي خود، تشنگان هدايت را از سرچشمه زلال علوم آسمانى، و آستان قدس ابواب رحمت خداوند، به كوير خشك انديشه‏هاي خودساخته، و كوره‏راه سلوك‏هاي خويش پرداخته كشانده‏اند. كه اگر اينان نبودند چه بسيار كساني كه مسير هدايت الهي را به خوبي يافته، و به فلاكت در زندگي دنيا، و عذاب ابدي در نشئه آخرت گرفتار نمى‏شدند).

اينك آيا شگفت نيست كه همين اكاذيب و ادعاهاي واهي آنان، دليل الوهيت و نبوت و امامت آنان در شمار آيد؟!!

استثناي بى‏جا
"پير محمد ملك‏داد"[4] ، نه اولين و آخرين كسي است كه از اين ادعاهاي نابجا داشته است، و نه، تنها كسي بوده است كه در آن محيط صوفى‏پرور و جامعه بى‏بند و بار (كه شواهد آن را نشان خواهيم داد)، با ادعاهاي واهي خود ماهيت منحرف و دور از دين و برهان خويش را نمايانده است، و چنانچه ممكن باشد او را امام زمان شيعيان قلمداد كرد، بايد اعتقاد داشت كه تنها در همان زمان، ده‏ها امام زمان براي شيعيان وجود داشته، و ـ العياذ باللّه‏ ـ در طولِ زمان، امام زمان شيعيان در كسوت پيري و درويشي مشايخ و اقطاب بى‏شمار تصوف و عرفان ، پيوسته مردم را به سوي "ادعاي خدايى" و" جبر و نفي اختيار" و "تشبيه ذات خداوند به مخلوقات " و "استهزا كردن تعزيت و سوگواري سالار مظلومان" و "رقص" و "غنا" و "سماع" و... (چنانچه شواهد آن را بيان خواهيم كرد) دعوت مى‏كرده است!!

على‏رغم تبليغات گسترده و توخالى‏اي كه در مورد عرفان و تصوف انجام مى‏گيرد، و عموم مردم آن‏ها را بدون تأمل و تفكر مى‏پذيرند، كساني كه حقيقت هر مكتب و آييني را از متون دست اول آن جست و جو مى‏كنند، و از نزديك با اعترافات و نصوص صريح عرفا و متصوفه سر و كار دارند، و فريفته انديشه‏هاي بزك شده به ظواهرِ آيات و رواياتِ بى‏ربط به مدعاهاي خلاف عقل و دين ايشان نمى‏شوند، به خوبي مى‏دانند كه: تصوف و عرفان، معجوني است كه نتيجه زحمات و رياضاتِ غير معقول، و پيوندها و ارتباط‏هاي مرموز با نيروهاي جنيان و شياطين، و سحر و جادو و طلسمات و تسخيرات، و تلقينات و توهماتي است كه در گذر تاريخ، مرتاضان و جاه‏طلبان و خيال‏بافان ـ چه مسلمان باشند و چه غير مسلمان، و چه مؤمن باشند و چه هندو و بى‏دين و كافر و ملحد ـ در مقابله با سيره انبيا و رهبران الهى، به چنگ آورده‏اند، و با به نمايش گذاشتن كارهاي عجيب و غريب و عوام‏فريبي كه محصول طبيعي آ ن اعمال و رياضات است، عموم مردم را فريفته خود ساخته‏اند.

و البته اهل فضل و بينش به خوبي واقفند كه متأسفانه ايشان تا چه اندازه در اين راه موفق بوده‏اند، و چگونه بى‏خبران را به ضلالت و گمراهي كشانده، بين ايشان و اولياي حقيقي خداوند فاصله و جدايي انداخته‏اند. آرى، آنانكه در فراترين درجات كوشش خود در مبارزه با سعادت بشرى، بزرگ‏ترين جنايت تاريخ را در صحنه خونين كربلا رقم زدند، بر خلاف اهداف پليد خود، هرگز جز بر شدت ظهور نور اهل البيت عليهم‏السلام نيفزودند، اما صوفيان و عارفان، با نهان داشتنِ چهره واقعي خود، در پس پرده فريبنده "ولايت" و "تصرف در شؤون هستى" ـ در حدودي كه به اعتراف خودِ ايشان از هر مرتاض ملحدي صدور آن ممكن است ـ فرهنگ "توحيد" و "نبوت" و "امامت" و "ولايت" و "عبادت" و "مسؤوليت" و "روشن‏گرىِ" مكتب قرآن و وحي را تحريف كردند، و به جاي آن "وحدت وجود" و "جبر" و "جن‏گيرى" و "كهانت" و "بى‏مسئوليتى" و "اباحى‏گرى" و "رقص" و "سماع" و... را به ارمغان آوردند!!

برهان ما
دليل قاطع و برهان ساطعِ امامت امامان شيعه، "علم غيب" و "عصمت" و "معجزات" و "سيره سر تا پا عدل و قسط و نور ايشان" است، و البته به جاست پژوهش‏گران محترم به جاي آنكه اكاذيب و ادعاهاي بى‏دليل و واضح البطلان امثال "شمس تبريزى" و دلداده شوريده‏اش "مولوى" را منطبق بر شؤون و مقامات امام معصوم شيعيان بدانند، نشاني هم از اين علامات بى‏بديل (علم غيب، عصمت، معجزه و سيره عدل مطلق)، در وجود اين پيران وحدت وجودي و جبري و سنى‏مذهب و اهلِ شراب و آواز و رقص و سكس (كه شواهد اين مطلب را هم خواهيم آورد) مى‏جستند، تا به وضوح بيابند كه: "سيه روي شود هر كه در او غش باشد"، چرا كه تا كنون چنين ادعايي در دهان بزرگتر از اين پيران و مشايخ هم جز رسوايي و خذلان باري نياورده است، تا چه رسد به اين خورشيدنامانِ ظلمت‏افزاى، و باطل‏انديشانِ به دور از هدايت‏هاي روشن مكتب عقل و وحى، و خزيدگان در خلوت‏هاي رياضت و هم‏نشيني و اُنس با جنيان و شياطين.

ظلم به پيران تصوف و عرفان!!
بديهي است اگر ملاك تشخيص مقامات افراد ادعاهاي خود ايشان باشد، بايد ادعاهاي "شمس تبريزى" و "مولوى" را نشان‏گر الوهيت و خداوندگاري آنان دانست، و نويسنده محترم دو مقاله مورد اشاره، با تأمل در شواهدي كه مى‏آوريم، تصديق خواهند كرد كه در واقع ادعاهاي پيران تبريز و قونيه را ناديده گرفته، ايشان را از مقامات ادعايي خودشان پايين آورده‏اند، و بدون شك آن اقطاب و پيران، بدين ظلم و اهانت و تحقير راضي نبوده، و كساني را كه به الوهيت و خداوندگاري ايشان معترف نباشند، مدافعان حقيقي حقوق ادعايي خود نخواهند دانست. اين "شمس تبريزى" است كه مى‏گويد:

اگر از تو پرسند كه مولانا را چون شناختى؟ بگو: از قولش مى‏پرسى: «إنما أمره إذا أراد شيئاً أن يقول له كن فيكون»[5] ، و اگر از فعلش مى‏پرسى: «كل يوم هو في شأن»[6] و اگر از صفتش مى‏پرسى: «قل هو اللّه‏ احد»[7] ، و اگر از نامش مى‏پرسى: «هو اللّه‏ الذي لا اله الا هو عالم الغيب والشهادة هو الرحمن الرحيم»[8]، و اگر از ذاتش مى‏پرسى: «ليس كمثله شيء وهو السميع البصير[9]».[10]

و "مولوى" گويد:

پير من و مراد من، درد من ودواي من
 فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداى من
 

ديوان شمس، غزليات، 509، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

و در باره "بايزيد" گويد:

با مريدان آن فقير محتشم‌
 بايزيد آمد كه نك يزدان منم‌‌‌
 
گفت مستانه عيان آن ذوفنون‌
 لا الهْ الا انا، ها فاعبدون‌
 
نيست اندر جبه‏ام الا خدا‌
 چند جويي در زمين و در سما
 

 نقدى بر مثنوي، 92، به نقل از خط سوم، 469.

نيز "محمد" فرزند "ملك‏داد"، شاگرد "ابوبكر سلّه‏باف"، معروف به "شمس تبريزى" مدعي است:

با محمد جز با اخوت نمى‏زيم! بر طريق اخوت (برادرى) مى‏باشم! زيرا فوق او كسي است، آخر خداي (كه از ميان) نرفت. وقتي باشد كه ذكر بزرگى‏شان كنم (آن‏ها را به بزرگي ياد كنم) لكن از روي حرمت (احترام گذاشتن). باشد و تعظيم، نه از روي حاجت!![11]

آري چنين است مقامات اولياي تصوف و عرفان، كه خود را حتي به پيامبر اكرم صلي الله‏ عليه‏ و‏آله ‏وسلم ـ كه به تكريم و بزرگداشت و فضل الهي كلمه مقدس "كن فيكون" هم نيازمندِ مشيت و رضاي اوست ـ محتاج نمى‏دانند! البته چنانچه فضلاي محترم از اين ادعاهاي كفرآميز و الحادنشان ايشان اطلاع داشته باشند، قاطعانه حكم خواهند كرد كه هرگز نمى‏شايد چنين اشخاص فريب‏خورده وساوس ابليس را حتي يك فرد اهل ايمان بدانند، تا چه رسد به اينكه ايشان را امام مؤمنان و امام زمان شيعيان بپندارند!

پرورده "شمس تبريزى"، در پستي مقام خوف و بيم اهل زهد و خشيت پروردگار ـ كه ممدوح والامقام خداوند متعالند ـ، در مقابل مقام عشق‏بازي عارفان مى‏گويد:

آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم‌
 عشق كو و بيم كو فرقي عظيم‌
 
سير عارف هر دمي تا تخت شاه‌
 سيرِ زاهد هر مهي يك روز راه‌
 
ترس مويي نيست اندر پيش عشق‌
 جمله قربانند اندر كيش عشق‌
 
عشق وصف ايزد است اما كه خوف‌
 وصف بنده مبتلاي فرج و جوف‌
 
پس محبت وصف حق دان عشق نيز‌
 خوف نبود وصف يزدان اي عزيز‌
 
کي رسند اين خائفان در گرد عشق‌
 كه آسمان را فرش سازد درد عشق
 

 مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر پنجم، 2181

آنگاه پير او "شمس تبريزى"، مقام معرفت و خوف و خشيتِ برترين بانوي خلقت، و يكتا كفو امير عالم آفرينش، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام را خوار و پست شمرده، مى‏گويد:

مردم را سخن نجات خوش نمى‏آيد، سخن دوزخيان خوش مى‏آيد... لاجرم ما نيز دوزخ را چنان بتفسانيم[12]. كه بميرد از بيم! فاطمه رضي اللّه‏ عنها عارفه نبود، زاهده بود. پيوسته از پيغمبر حكايت دوزخ پرسيدى.[13]

آري اين است مقامات ادعايي عارفان واصل، و پيران تصوف و عرفان!! و اين است علايم واضح و آشكار عداوت و دشمني ايشان با پاكان آفرينش، تا ديگر هرگز كسي جسارت‏هاي بى‏شرمانه آنان را حمل بر تقيه نكند، و ايشان را از شيعيان آل ‏اللّه‏ در شمار نياورد!

دلداده پير تبريز، "خليفه دوم" را ـ كه فرياد ميزد: "تمامي مردمان از عمر داناترند، حتي زنان پرده‏نشين!" ـ "سايه خداوند" و "معلم علوم و معارف" مى‏داند، اما خزينه علم خداوند، و بابِ علم پيامبر صلوات اللّه‏ عليهما و آلهما را تنها پهلواني مى‏شمارد كه جاهل! و در معرض نفاق!! بوده، و محتاج راهنمايي عاقلان وپيران راه مى‏باشد!! او مى‏گويد:

گفت پيغمبر علي را كاي على‌
 شير حقى، پهلوان پر دلي‌
 
ليك بر شيري مكن هم اعتميد‌
 اندر آ در سايه نخل اميد‌
 
اندر آ در سايه آن عاقلى‌
 كش نداند بُرد از ره ناقلي‌
 
ظل او اندر زمين چون كوه قاف‌
 روح او سيمرغ بس عالي طواف‌
 
گر بگويم تا قيامت نعت او‌
 هيچ آن را مقطع و غايت مجو‌
 
چون گرفتت پير، هين تسليم شو‌
 همچو موسي زير حكم خضر رو‌
 
صبر كن بر كار خضري بي نفاق‌
 تا نگويد خضر رو هذا فراق‌
 
چون گزيدي پير نازكدل مباش‌
 سست و ريزنده چو آب وگل مباش‌
 

 (مثنوى، تصحيح: استعلامى، محمد، دفتر يكم، 2972).

همو نيز، وجودِ آن "ايمانِ مجسم" و "حقِ مطلق" را رهيافتِ هوا و هوس مى‏داند، و مى‏سرايد:

چون خدو انداختي در روي من‌
 نفس جنبيد و تبه شد خوي من‌
 
نيم بهر حق شد و نيمي هوا‌
 شرك اندر كار حق نبود روا‌
 

اگر شمس تبريزي واقعاً امام زمان شيعيان مى‏بود، ـ همو كه به قول نويسنده مقاله، "شهسوار سوره هل اتى" يا "بر شاهراه هل اتى"[14] بوده و به نظر ايشان "مأموريت ارشاد و راهنمايي عالمان و راهنمايان مردم را به عهده داشته"[15] و "تا زمان حضرت خداوندگار (مولوى) هيچ آفريده را بر حال او اطلاعي نبود و پس از مولوي نيز هيچ كس را بر حقايق اسرار او وقوف نخواهد بود"[16] ، ـ آيا سزاوار نبود كه مولوي را به رسم عمل به واجب نهي از منكر، از چنين عقائدي تطهير نمايد و مقامات اجداد طاهرينش عليهم‏السلام و دركات معاندان و دشمنان آن بزرگواران را به او بنماياند و تولّي و تبرّي را به او بياموزد؟ تا چه رسد به اينكه خودِ او پا را فراتر نهاده، عقايدي مانند مولوي ـ چنانكه نمونه‏هايش گذشت ـ،از خود بروز دهد؟! و چقدر جاي تأسف است كه پاي توجيه و تأويل و تقيه را به چنين مسائل حسّاسي باز كنيم كه جاي هيچ‏گونه مماشات و اغماضي در آن‏ها نيست. به راستي چرا مؤلف مقاله به آن سوي قضيه نيز با همين ديد نمى‏نگرند كه:

بسيار قوي به نظر مى‏رسد كه قطعه شعر فوق را ديگري ساخته و پرداخته و به مولوي نسبت داده باشد و سپس به كليات شمس ضميمه كرده باشند.[17]

و چرا اين احتمال را در مورد آنچه كه مثبت انگاشته‏اند نمى‏دهند؟ و اگر چنين باشد، شايد بتوان گفت كه به اين كتاب نمى‏توان ـ يا نبايد ـ كاملاً اعتماد كرد، وگرنه به قول يكي از اهل قلم:

در غزلي ديگر مى‏فرمايد:

 از كفر و ز اسلام برونست نشانم       از خرقه گريزانم و زنّار ندانم

اين ابيات نشان آن است كه مولانا از قفس تنگ دين و مذهب[![ رسته...[18]

بنابر اين مولوي را اصلاً آيين و اعتقادي در كار نبوده كه كسي بتواند بحثي از تقيه يا عدم تقيه او بر اساس مذهبي معين به ميان آورد، ـ و اين چيزي است كه اين دلباخته مولوي در كتاب خود با شواهد فراوان از ارادت‏مندان مسيحى، هندو، سنّي و شيعه آورده است ـ و گرنه رسيدن به بارگاه عظمت كبريايي با رهايي از قفس تنگ مذهب! چگونه قابل جمع است؟

ضمنا جاي گلايه از نويسنده مقاله از طرف تمامي علماي وجيه شيعه از قبيل شيخ صدوق، شيخ مفيد، سيد بن طاووس، علامه مجلسي و ... و حتي نوّاب خاص آن حضرت عجل‏اللّه‏ تعالي فرجه باقي است كه چرا با نقل چنين نسبتي به مولوى: ("تا زمان حضرت خداوندگار (مولوى) هيچ آفريده را بر حال او اطلاعي نبود و پس از مولوي نيز هيچ كس را بر حقايق اسرار او وقوف نخواهد بود")، در حق آنان ظلم روا داشته و ايشان بلكه تمامي شيعيان و دوستان و ارادتمندان اهل‏بيت عليهم‏السلام را ـ كه هر گز زير بار قبول ادعاهاي شمس و امثال او نرفته‏اند ـ از درك مفاهيم واقعي و حقايق اسرار حضرت ولى‏عصر "عج" محروم فرض نموده‏اند!!؟ و اين مطلب چگونه با وظيفه‏اي كه شمس براي خود رقم مى‏زند: "مأموريت ارشاد و راهنمايي عالمان و راهنمايان مردم را به عهده دارد"[19]  قابل جمع است؟

مولوي در ابراز خصومت و دشمني با مكتب تشيع تا آنجا پيش مى‏رود كه حتي متن احاديث نبوي در باب فضايل اهل‏بيت عليهم‏السلام را طبق نقل شيعه نمى‏آورد كه مبادا فضيلتي براي آل‏اللّه‏ باشد! مثلاً در حديث مشهور و مورد اتفاق كه پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله ‏و سلم فرمودند:

"مثال اهلبيت من مانند كشتي نوح است كه هركس سوار شود نجات يابد و هركس تخلّف كند هلاك شود" و دهها دانشمند بزرگ اهل سنت آن را نقل نموده، حكم به صحّت آن داده‏اند.[20]

 مغرضان دست برده، به جاي "اهل‏بيت"، "اصحاب" را قرار داده‏اند، حتي برخي ـ مانند ابن‏تيميه ـ پا را فراتر نهاده، آن را دروغ خوانده‏اند!! مولوي نيز روش آنان را برگزيده، گويد:

 بهر اين فرمود پيغمبر كه من                 همچو كشتيم به طوفان زمن

 ما و اصحابيم چون كشتي نوح              هر كه دست اندر زند يابد فتوح[21]

براستي چه كساني چنين تحريف‏هايي را مى‏پسندند و نقل مى‏كنند؟ آيا مولوي اين مقدار از دانش كم‏بهره بود كه چنين مسائل ساده‏اي را نداند؟ يا آيه «يحرّفون الكلم عن مواضعه»: "كلمات را از جاي خود جابجا مى‏كنند"[22] را نخوانده بود؟ يا مقام اصحاب را بسي بلند مرتبه و آنان را معصوم از خطا و گناه مى‏دانست كه مطابق حديثي مجعول گفت:

 گفت پيغمبر كه اصحابي نجوم                  رهروان را شمع و شيطان را رجوم[23]

و يا:

 مقتبس شو زود چون يابي نجوم     گفت پيغمبر كه اصحابي نجوم[24]

يا حديث نبوي مشهور و مورد اتفاق:

 "من كذب علي متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النّار":

كسي كه عمدا بر من دروغ ببندد جايگاهي از آتش براي خود فراهم كرده است.[25]

را نشنيده بود؟

اين كجا و آن كجا؟!!
براي اينكه اندكي در خصوصيات امام زمان شيعيان عجل اللّه‏ تعالي فرجه تأمل شود تا اينكه ديگر كسي هر گمراه و منحرفي را امام معصوم ايشان، يا مرتبط با آن ولي اعظم كردگار نداند، به چند نكته اشاره مى‏كنيم:

اول : امام زمان شيعيان ارواحنا فداه، نه تنها در روز عاشورا، بلكه هر صبح و شام بر حادثه جان‏گداز شهادت نياي مظلومش سيد و سالار شهيدان، اشك خون مى‏بارد، ولي ملاي رومي حاضر در محضر "شمس تبريزى"، به هم‏نوايي با امويان عاشورا را به جشن و سرور و عيش و عشرت و شادي و رقص و پاى‏كوبي مى‏نشيند، نه به ماتم و اشك و اندوه!! "شمس تبريزى" مى‏گويد:

"شمس خجندى" بر خاندان پيامبر مى‏گريست، ما بر وي مى‏گريستيم، يكي به خدا پيوست، بر وي مى‏گريد...![26]

اين‏جاست كه بايد به اين پير مغرور گمراه كه گريه بر سيد مظلومان را به باد استهزاء مى‏گيرد گفت:

 پس تو بايد - العياذ بالله - بر حال عرش و كرسي و لوح و قلم و زمين و آسمان كه همه بر حسين گريستند، بلكه بايد بر حال پيامبر و اميرالمؤمنين صلوات للّه‏ عليهما و آلهما و... هم گريه كني كه حتي قبل از واقعه جگرگذار عاشورا بر حسين‏شان گريستند، و زمين و زمان را به سوختن و گداختن فرمان راندند، و كون و مكان را در سوگ آن جانِ جانان به اندوه و ماتم ابدي نشاندند!

و نيز بايد از كساني كه مى‏كوشند بديهيات را انكار كرده، و باقى‏ماندگان نواصب و خوارج و دشمنان آل ‏اللّه‏ را، شيعيانِ اهل تقيه و مدارا معرفي كنند، پرسيد كه: آيا در همان شرايطي كه "شمس خجندى" بى‏پروا از استهزاي دشمنان اهل‏بيت نبوت، بر شهيد مظلوم كربلا گريه مى‏كرد، تقيه اين جاهلان اقتضا مى‏كرد كه بر اساس خيالات خود به اجتهاد در مقابل نصوص بي حد و حصر برخيزند، و سوگواري بر امام شهيدان را مسخره كنند؟! يا اينكه خود را از سيده كائنات زهراي اطهر عليها السلام ، برتر دانسته، او را "زاهده بى‏معرفت" بدانند و خود را "عارف واصل"؟! آيا كدامين سني مذهبي جرئت چنين جسارتي به ساحت قدس و طهارت والا ولية‏ اللّه‏ عظماي خداوند، فاطمه صديقه عليها السلام را دارد، تا اينكه جسارت او عذر اين معاندان باشد؟!

"مولوى" نيز، سوگواري شيعيان بر امام مظلوم خويش را به باد استهزا گرفته، مى‏گويد:

 روز عاشورا همه اهل حلب            باب انطاكيه اندر تا به شب

 گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم           ماتم آن خاندان دارد مقيم

 ناله و نوحه كنند اندر بكا                  شيعه عاشورا براي كربلا

 بشمرند آن ظلم‏ها و امتحان         كز يزيد و شمر ديد آن خاندان

نعره‏هاشان مى‏رود در ويل و وشت   پر همي گردد همه صحرا و دشت

 خفته بودستيد تا اكنون شما           كه كنون جامه دريديت از عزا

پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان       زانك بد مرگيست اين خواب گران

روح سلطاني ز زنداني بجست           جامه چه دْرانيم و چون خاييم دست

چون كه ايشان خسرو دين بوده‏اند            وقت شادي شد چو بشكستند بند

دوم : امام زمان شيعيان سلام اللّه‏ عليه دشمن كفر و الحاد و نفاق بوده، و منتقم "خونِ خونِ خدا" (اميرالمومنين عليه السلام ) از كفركيشان و خوارج و نواصب است؛ ولي پير قونيه ـ مطابق با مكتب ساير جبري مسلكان اهل سنت ـ "ابن‏ملجم"، شكافنده شريان‏هاي مقدس خون خدا را، آلت حق مى‏شمارد، و بزرگ جنايت او را ـ كه روي تاريخ بشريت را سياه كرده است ـ غير قابل طعن و ملامت مى‏داند!!

شگفتا! كار دروغ‏پردازي و باطل‏سرايي او به آنجا رسيده است كه به هواداري از خوارج و نواصب، در عالم خيال‏بافي و عداوت و دشمني آشكار خويش با مظلومان معصوم، از زبان امير عالم وجود، خطاب به "ابن‏ملجم" مى‏سرايد:

 من همي گويم بر او جف القلم    ز اين قلم بس سرنگون گردد علم

 هيچ بغضي نيست در جانم ز تو        زانك اين را من نمى‏دانم ز تو

 آلت حقي تو، فاعل دست حق                كي زنم بر آلتِ حق طعن و دق

 ليك بى‏غم شو شفيع تو منم          خواجه روحم نه مملوك تنم [27]

همو در دفاع از مكتب اهل جبر، و مخالفان خاندان عصمت مى‏گويد:

 خلق حق افعال ما را موجد است       فعل ما آثار خلق ايزد است

 گفت آدم كه ظلمنا نفسنا             او ز فعل حق نبد غافل چو ما

 در گنه او از ادب پنهانش كرد               زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

 بعد توبه گفتش اي آدم نه من                   آفريدم در تو آن جرم و محن

 نه كه تقدير و قضاي من بد آن             چون به وقت عذر كردي آن نهان

 گفت ترسيدم ادب نگذاشتم                           گفت هم من پاس آنت داشتم [28]

"مولوى"، كفر و الحاد آشكار "فرعون" را مستقيما به خداوند متعال نسبت داده، و از زبان او مى‏سرايد:

نه كه قلب و قالبم در حكم اوست     لحظه‏اي مغزم كند يك لحظه پوست سبز گردم چونكه گويد كشت باش        زرد گردم چون كه گويد زشت باش

لحظه‏اي ماهم كند يك دم سياه            خود چه باشد غير اين كار اله

 پيش چوگان‏هاي حكم كن فكان    مى‏دويم اندر مكان و لامكان

 چونكه بى‏رنگي اسير رنگ شد             موسيي با موسيي در جنگ شد

 چون به بى‏رنگي رسي كان داشتي    موسي و فرعون دارند آشتي [29]

و مى‏گويد:

 اعتراض او را رسد بر فعل خود   زانك در قهر است و در لطف او احد

اندر اين شهر حوادث مير اوست        در ممالك مالك تدبير اوست

 گر نفرمودي قصاصي بر جنات   يا نگفتي في القصاص آمد حيات

 خود كه را زهره بدي تا او ز خود     بر اسير حكم حق تيغي زند

 زانك داند هر كه چشمش را گشود    كان كشنده سخره تقدير بود

 هر كه را آن حكم بر سر آمدى        بر سر فرزند هم تيغي زدي

 رو بترس و طعنه كم زن بر بدان    پيش دام حكم عجز خود بدان[30]

سوم : امام زمان شيعيان، و تنها اميدِ در پرده نهانِ حق جويان عليه السلام ، برافرازنده بيرق توحيد، و نابود كننده كفر و ضلال و شرك و خودخدابينى، و از بنيان كَنَنده تصوف و عرفان و بازى‏هاي ايشان با ظواهر اديان است؛ ولي پيران تبريز و قونيه، مشيد اركان "وحدت وجود" و "خود خدابينى" و "جبر" و "تشبيه" و... بوده، همه چيز را عين ذات خدا مى‏دانند، و هر بتي را خدا، و هر گونه بت‏پرستي را عين خداپرستي مى‏شمارند. مولوي مى‏گويد:

 منبسط بوديم يك جوهر همه           بي سر و بي پا بديم آن سر همه

 يك گهر بوديم همچون آفتاب           بي گره بوديم و صافي همچو آب

 چون به صورت آمد آن نور سره       شد عدد چون سايه‏هاي كنگره

 كنگره ويران كنيد از منجنيق                     تا رود فرق از ميان اين فريق[31]

و مى‏گويد:

 كفر را حد است و اندازه بدان               شيخ و نور شيخ را نبود كران

پيش بى‏حد هر چه محدود است لاست    كل شى‏ء غير وجه اللّه‏ فناست [32]

و مى‏گويد:

 هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد       دل برد و نهان شد

 هر دم به لباس دگر آن يار درآمد       گه پير و جوان شد

همو در ديوان شمس گويد:

 اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد   معشوق همين‏جاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گرصورت بي صورت معشوق ببينيد  هم خواجه وهم خانه و هم كعبه شماييد

 با اين همه آن رنج شما گنج شما باد      افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

 روبند گشاييد ز سر پرده اسرار   پس خويش بدانيد كه سلطان نه گداييد [33]

و مى‏گويد:

 آنان كه طلب‏كار خداييد خداييد        بيرون ز شما نيست شماييد شماييد

 چيزي كه نكرديد گم از بهر چه جوييد               وندر طلب گم نشده بهر چراييد

 اسميد و حروفيد و كلاميد و كتابيد       جبريل امينيد و رسولان سماييد

 در خانه نشينيد مگرديد به هر سوى    زيرا كه شما خانه و هم خانه خداييد

 ذاتيد و صفاتيد و گهي عرش و گهي فرش    در عين بقاييد و منزه ز فناييد

 خواهيد ببينيد رخ اندر رخ معشوق      زنگار ز آيينه به صيقل بزداييد

 هر رمز كه مولا بسرايد به حقيقت       مى‏دان كه بدان رمز سزاييد سزاييد

شمس الحق تبريز چو سلطان جهان است   آن‏ها كه طلب‏كار سخاييد كجاييد[34]

"شمس" هم انسان‏ها را "اجزاي وجود خداوند" دانسته، مى‏گويد:

پس دعوت انبيا براي همين است كه اي بيگانه بصورت تو جزو منى، از من چرا بى‏خبرى؟ بيا اي جزو، از كل بى‏خبر مباش، و با من آشنا شو.[35]

چهارم : امام زمان شيعيان عجل اللّه‏ تعالي فرجه، احياگر شريعت از ياد رفته، و بر پا دارنده معارف و سنت‏ها و احكام و تكاليف الهي است؛ ولي ملاي بلخ و پير قونيه، جبري مسلكي است بر باد دهنده ناموس دين و اساس تكليف و حلال و حرام. او مى‏گويد:

 حاصل اندر وصل چون افتاد مرد       گشت دلاله به پيش مرد سرد

 چون به مطلوبت رسيدي اي مليح       شد طلب كاري علم اكنون قبيح

 چون شدي بر بام‏هاي آسمان             سرد باشد جستجوي نردبان

 جز براي ياري و تعليم غير              سرد باشد راه خير از بعد خير

 پيش سلطان خوش نشسته در قبول     زشت باشد جستن نامه رسول[36]

 واصلان را نيست جز چشم و چراغ     از دليل و راهشان باشد فراغ[37]

استاد او "شمس تبريزى"، در پاسخ شيخ اوحدالدين كرماني كه از او مى‏خواهد در بغداد بماند، گويد:

روزي گفت: چه باشد مگر با ما باشى؟ گفتم: به شرط آن كه آشكارا بنشيني و شرب كني پيش مريدان و من نخورم. گفت: تو چرا نخورى؟ گفتم: تا تو فاسقي باشي نيكبخت، و من فاسقي باشم بدبخت. گفت: نتوانم.[38]

آيا امام زمان عجل اللّه‏ تعالي فرجه هرگز به كسي چنين دستوري مى‏دهند؟ آيا يكي از ائمه معصومين عليهم‏السلام به كسي چنين فرماني داده‏اند؟ اين چگونه امام زماني است و چگونه مى‏توان او را حافظ شرع دانست؟ همو كه نماز، روزه و عبادات در نظرش بدين گونه است:

در عبادات نيز به عادت و شيوه اعتنائي قائل نيست، بلكه به نيّات نظر دارد: "تفكر ساعة خير من عبادة ستين سنة" مراد از آن تفكر، حضور درويش صادق است، كه در آن عبادت هيچ ريايي نباشد، لاجرم آن به باشد از عبادت ظاهر بى‏حضور، نماز را قضا هست، حضور را قضا نيست.[39]

عمل محمّد صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله استغراق بودي در خود كه عمل، عمل دل است. خدمت، خدمت دل است و آن استغراق است در معبود خود، امّا چون دانست كه هركس را به آن عمل حقيقي راه نباشد و كم كسي را استغراق مسلم شود، ايشان را اين پنج نماز و روزه و مناسك فرمود تا محروم نباشند و اگر آن دگران ممتاز باشند و خلاصي يابند و باشد كه به آن استغراق نيز راه به وي برند، اگر نه گرسنگي كجا و بندگي خدا كجا و اين ظواهر تكلفات ذكر از كجا و عبادت از كجا اين شيوخ، راهزنان دين محمّد صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله بودند ...[40]

از آخرين سطور نسخه شماره 2155 مضبوط در موزه قونيه برمى‏آيد كه شمس گاهي در اداي نماز قصور مى‏كرده است، حاصل سخن آن است كه شمس اضداد را در وجود خود جمع كرده و خود را از قيود رها ساخته بود. وي عارف موحدي بود كه پذيرفتن هر نوع قيد را دليل نقصان مى‏دانست.[41]

پنجم : امام زمان شيعيان روحي فداه، تالي كتاب الله، و قرين قرآن و دعا و ذكر خداوند است ؛ ولي شوريده قونيه، دلداده سماع و آواز و موسيقي خانقاه، و شوريده رقص و پاى‏كوبي و عشق و هوس.

آنان كه هنوز در اثر فريبندگي اشعار و تبليغات سوء اهل عرفان آن‏قدر از نصوص مكتب وحي و روش انبيا و امامان هدي عليهم‏السلام دور نيفتاده‏اند كه مجلس شعر و سماع و رقص و موسيقي و اختلاط زن و مرد را بر مجلس زهد و تقوي و عقل و عدل و قرآن و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه ترجيح دهند، بدانند كه:

مولانا در عقايد و افكار و تعليمات خود به سه عنصر علم‏ الجمال تكيه كرده بود: عشق، موسيقى، سماع. و در تمام آثار خود از موسيقي به عنوان يك "هنر متعالى" ياد مى‏كند، او هم معتقد بود كه: آنجا كه سخن‏باز مى‏ماند، موسيقي آغاز مى‏شود، زبان موسيقي زبان جهاني است و زبان عاشقان است.[42]

به روايت "افلاكى" در "مناقب العارفين" در علاقه‏ي مولوي به ني و رباب[43] قونيه را از نواي موسيقي پر كرده بود. حتي در حال وضو گرفتن نيز بانگ رباب گوش درويشان را نوازش مى‏كرد و به نظر آنان ديگر بدعت به صورت سنّت درآمده بود.[44]

سلطان ولد (فرزند مولوى) با اشاره به حالت پدر بعد از فراق شمس مى‏گويد:

 شيخ مفتي ز عشق شاعر شد                        گشت خمار اگر چه زاهد بد

 يك نفس بي سماع و رقص نبود           روز و شب لحظه‏اي نمى‏آسود

 خلق از روي وي ز شرع و دين گشتند!   همگان عشق را رهين گشتند

 ورد ايشان شده است بيت و غزل       غير اين نيستشان صلاة و عمل

 عاشقي شد طريق و مذهبشان            غير عشق است پيششان هذيان

 كفر و اسلام نيست در رهشان            شمس تبريز شد شهنشهشان

 گفته منكر ز غايت انكار                  نيست بر وفق شرع و دين اين كار[45]

و "مولوى" مى‏گويد:

 پس غذاي عاشقان باشد سماع           كه در او باشد خيال اجتماع

 قوتي گيرد خيالات ضمير                 بلكه صورت گيرد از بانگ صفير[46]

شمس تبريزي مى‏گويد:

اين تجلي و رؤيت خدا، مردان خدا را در سماع بيشتر باشد،... سماعي كه فريضه است و آن سماع اهل حال است، كه آن فرض عين است، چنانكه پنج نماز و روزه ماه رمضان!! و چنانكه آب و نان خوردن به وقت ضرورت، فرض عين است اصحاب حال را!![47]

مولوي دوستان، اگر از حالات عبادت و مناجات و دعا و نماز و راز و نياز امامان شيعه آگاهي ندارند، بد نيست لااقل از اين طرف در مورد كاباره مختلط (زنانه و مردانه)، و گروه اركستر پير صوفيان بدانند كه:

كتب مناقب و آثار بر اين متفق است كه مولانا بعد از اين خلوت (خلوت با شمس) روش خويش را بدل ساخت، و به جاي اقامه نماز و مجلس وعظ به سماع نشست، و چرخيدن و رقص!! بنياد كرد، و به جاي قيل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمه جان‏سوز ني و ترانه رباب نهاد. (سماع" عبارت است از وجد و سرور و پاي كوبي و دست افشاني صوفيان با آداب و تشريفاتي خاص. فرهنگ معين، واژه سماع) [48]

سماع، يكي از ارمغان‏هايي بود كه شمس تبريزي همراه خود براي مولوي آورد. مولوي قبل از ملاقات با شمس، هر چند صوفي بود، ولي اهل سماع و شعر و... نبود.[49]

و لكن بعد از آشنايي با شمس و انفعال باور نكردني وى، يكسره به شعر و سماع پرداخت. به خصوص چرخ زدن در حال رقص و سماع را بايد يكي از آموزه‏ها و نوآورى‏هاي شمس تبريزي در قونيه به حساب آورد.[50]

مولوي پس از بر خورد با شمس، موسيقي و دوستي سماع را تا بدان حد گسترش مى‏دهد كه حتي به طور هفتگى، مجلسي ويژه بانوان، همراه با گل‏افشاني و رقص و پاى‏كوبي زنان در قونيه بر پا مى‏دارد.[51]... تا جايي كه حتي در مواردي چون سرگرم رباب و موسيقي مى‏شده است نمازش قضا مى‏شده است، و با وجود تذكار به وى، موسيقي را رها نمى‏كرده است، بلكه نماز را ترك مى‏گفته است![52]

علاوه بر زنان طبقات مرفه، بين زنان... طبقات پايين و اصناف نيز مولانا علاقه‏منداني داشت كه به خاطر او مجلس ترتيب مى‏دادند و دعوتش مى‏كردند. وقتي مولوي در مجلس آنان حاضر مى‏شد، گلبارانش مى‏كردند و همراه او به سماع بر مى‏خاستند! شب‏هاي جمعه زنان قونيه در منزل امين‏الدين ميكائيل كه نايب خاص سلطان بود گرد مى‏آمدند و سماع مى‏كردند. (مولانا جلال الدين، 34، دكتر زرين كوب: پله پله تا ملاقات، 165).

روزي علم‏الدين قيصر سماع بزرگ داشت، و مولانا در آن سماع هر چه پوشيده بود به قوّالان (خوانندگان) بخشيده و همچنين عريان رقص مى‏كرد! و بعد از سماع، علم‏الدين لباس سر تاپايي كه مناسب او بود آورد و مولانا پوشيد و بيرون آمد. در راه آواز "رباب" از خانه ارمنيان شنيد، به چرخ آمد و ذوق‏ها كرد تا صباح ديگر بر سر آن راه، در نعره و صياح بود، باز هر چه پوشيده بود به مردمان شراب‏خانه بخشيد و برفت! (مناقب العارفين، 489، بنا به نقل تنبيه الغافلين، 80).

واقعا در شگفتيم كه آيا تفاوت رقص و آواز و غنا و شراب‏خواري و شاهدبازي و پرده‏دري اين صوفيان، ـ به پيروي از كاخ‏نشينان اموي و عباسي كه الگوها و امامان ايشان بودند ـ، با مجالس ساير مطربان و آوازخوانان و دلدادگان رقص و سماع و سكس و برهنگي ـ كه نمونه مجالس و فيلم‏هاي آن‏ها، آب و نان و غذاي روح!! بى‏خردان شده است ـ در چيست؟! آيا جز اين است كه اينان ـ بر خلاف اهل عرفان ـ براي اغفال بندگان خدا، و پرده‏پوشي بر هوس‏رانى‏هاي خود، از واژه‏ها و عناوين مقدس ديني سوء استفاده نكرده، بى‏پرده ماهيت خود را نشان مى‏دهند، و با رندي و زيركي تمام، فسق و فجور خود را در لباس دين و شريعت ارائه نداده، با دين و ديانت و معنويت انسان‏ها بازي نمى‏كنند، و در پرده فروش كالاي دين و معنويت تكدي و گدايي نمى‏كنند؟! چنانكه درباره كانون فرهنگ و هنر "شمس تبريزى" نوشته‏اند:

شمس ... پاره‏اي اوقات در آستانه درگاه مى‏نشست و تا از مريدان نيازي (وجه نقد يا غير نقد) نمى‏ستاد، آن‏ها را به محضر مولانا اجازه ورود نمى‏داد! (ديوان شمس، غزليات، 509، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه).

ششم : امام زمان شيعيان عجل اللّه‏ تعالي فرجه الشريف، باني بناي ايمان، و دشمن شرك و كفر و طغيان، و منادي نداى: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه»[53] و "مثل اهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجى، ومن تخلف عنها غرق" بوده، و نابود كننده هفتاد و دو ملت و كيش است؛ ولي مولاي صوفيان، عاشق كفر و ايمان!! و آشتي دهنده دين و الحاد بر اساس يكي دانستن حق و باطل، و خدا و شيطان، و ابراهيم و نمرود، و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و ابوسفيان، و يزيد و امام شهيد عاشورائيان و... است. مولوي مى‏سرايد:

 چونكه بي رنگي اسير رنگ شد          موسيي با موسيي در جنگ شد

 چون به بى‏رنگي رسي كان داشتي        موسي و فرعون دارند آشتي [54]

هفتم : امام زمان شيعيان روحي فداه، هلاك كننده مدعيان امامت و ولايت در مقابل حجت‏هاي الهي از خاندان معصوم پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم و نسل پاك علي و فاطمه سلام اللّه‏ عليهما است؛ ولي پير قونيه، امام‏سازِ ولى‏پردازِ ـ خواه از نسل على، و خواه از نسل عمر!!ـ است، و با اين امام‏سازي در مقابله با خاندان عصمت و سنتِ سعادت‏آفرين خداوند حكيم، مشيدِ اركانِ مسلكِ بنيان‏گذاران بدبختي و فلاكت بشر تا ظهور مقدس امام شيعيان و بنيان‏كن اساس تصوف و عرفان و رقص و سماع و موسيقي صوفيان و عارفان است.

جاي تذكر است: شواهدي كه آورديم جز تحقيق و بررسي يك ادعاي ناروا در وسع و حوصله يك مقاله بيشتر نيست، ولي آنان كه بر اساس براهين قطعي و روشن، مكتب تشيع را تنها مكتب آسماني زنده و مصون از تحريف و بدور از آميخته شدن با هواهاي داستان سرايان يافته‏اند، ـ چنانكه معارضان و مخالفان اين مكتب سراسر نور و برهان نيز بر اين نكته به خوبي واقفند و از هر نوع مقابله و رويارويي مستقيم خود با اين مكتب جز خاطره‏هاي تلخ شكست و رسوايي را به ارث نبرده‏اند ـ به خوبي مى‏دانند كه پرداختن به اين گونه افسانه‏ها و نقد و اشكال آن‏ها جز تضييع وقت و اقامه دليل بر روشنايي خورشيد در مقابل تيرگي دل شب چيز ديگري نيست.

به هر حال بديهي است كه هرگز نمى‏توان گفتار كسي را به صرف ادعاي خودش پذيرفت، و گر نه دروغ‏گو بسيار است، و مدعي به ناحق فراوان، چنانكه مى‏بينيم جاه‏طلبان پيوسته در راه معارضه با اولياي حقيقي خداوند متعال، ادعاهاي بس بزرگ داشته‏اند، و دروغ‏هاي آشكار و لاف‏هاي فراوان بافته‏اند، خصوصاً اينكه هر كس با اصول و مباني ضروري اديان مختصر آشنايي داشته باشد، با تحقيق و مطالعه احوال مشايخ تصوف و عرفان آشكارا مى‏يابد كه اعتقادات و باورها و سلوك‏هاي ايشان، آن‏چنان از عقل و برهان و تعاليم مكتب وحي به دور است، كه هرگز ممكن نيست آنان را با كمترين عالمان مكتب سراسر نور اهل‏بيت عليهم‏السلام اشتباه گرفت، تا چه رسد به اينكه كسي ايشان را از اولياي خداوند دانسته، يا ـ پناه بر خدا ـ امام زمان شيعيان محسوب دارد!!

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . مردى كه به دروغ ادعاى پيامبرى مى‏كرد

[2] . زنى كه به دروغ دعوى نبوت داشت

[3] . سوره بقره، آيه 111؛ سوره نمل، آيه 64

[4] . شمس تبريزى

[5] . سوره يس، آيه 82

[6] . سوره الرحمن، آيه 29

[7] . سوره توحيد، آيه 1

[8] . سوره حشر، آيه 22

[9] . سوره شوري، آيه 11

[10] . شمس تبريزي، مقالات، 789 چاپ دوم، 1377، انتشارات خوارزمى

[11] . - آ

[12] . بيفشانيم ـ خ

[13] . نقدى بر مثنوي، 92، به نقل از مقالات شمس، 151 ـ 341

[14] . كيهان فرهنگي، شماره 193، 45

[15] . كيهان فرهنگي، شماره 192، 37

[16] . كيهان فرهنگي، شماره 193، 51 از مقدمه مقالات شمس به تصحيح موحد: 21، به نقل از رساله سپهسالار

[17] . كيهان فرهنگي، شماره 193، 52

[18] . تفضلى: سماع درويشان در تربت مولانا، 259

[19] . كيهان فرهنگى شماره 192، ص37

[20] . احقاق الحق: 9 / 270 ـ 293، 18 / 311 ـ 322 با دهها سند از دهها كتاب اهل سنت؛ عبقات الانوار: جلد حديث سفينه؛ نفحات الازهار: تمام جلد چهارم؛ غاية المرام: 3 / 13 ـ 24؛ فضائل الخمسة: 2 / 56 ـ 59 و دهها منبع ديگر

[21] مثنوي، دفتر چهارم، 539، به نقل نقدى بر مثنوي، 185

[22] . سوره نساء، آيه 46

[23] . مثنوي، دفتر اوّل، 3656، به نقل نقدى بر مثنوي، 179

[24] . مثنوي، نسخه كتابفروشى اسلاميه، دفتر اوّل، 54، شماره 9، به نقل نقدى بر مثنوي، 179

[25] . بحارالانوار : 2 / 160؛ صحيح بخارى : جلد اوّل، كتاب العلم، باب : اثم من كذب على النبى صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله

[26] . نقدى بر مثنوي، 97، به نقل از مقالات شمس، به نقل از خط سوم، 31

[27] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 3866

[28] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 1492

[29] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 2474

[30] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر پنجم، 3907

[31] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 690

[32] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر دوم، 3335

[33] . ديوان شمس، غزليات، 269، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

[34] . ديوان شمس، غزليات، 269، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

[35] . شمس تبريزي، مقالات، 2 / 162، چاپ دوم، 1377، انتشارات خوارزمى

[36] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر سوم، 1401

[37] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر دوم، 3324

[38] . گولپينارلي، مولانا جلال‏الدين، 99، از مقالات، عماد، 348 ـ 347؛ مناقب العارفين: 2 / 617 ـ 616

[39] . همان، 110، از مقالات، عماد، 272

[40] . همان، 54 ـ 153

[41] . گولپينارلي، مولانا جلال‏الدين، 110

[42] . سماع درويشان در تربت مولانا، 172

[43] . "رباب" ابزار موسيقى خاصى است كه مشتمل بر تارهايى است كه در قديم آن را با ناخن يا زخمه، و سپس با آرشه مى‏نواختند و آن طنبور مانندى بود و دسته‏اى داشت. فرهنگ معين واژه رباب

[44] . سماع درويشان در تربت مولانا، 190

[45] . رجوع كنيد به: نقد مثنوي، 311 ، 56؛ سماع، عرفان و مولوي، 125؛ مولانا جلال الدين، 149

[46] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر چهارم، 743

[47] . شمس تبريزي، مقالات، 1/73

[48] . رساله در تحقيق حال و شرح آثار مولوى ص 70، مناقب العارفين، ص 89؛ فروزان‏فر، بديع الزمان: احوال و زندگى مولانا جلال الدين محمد، تهران، 1315، ص 70 ـ 69، به نقل خط سوم، 56 ـ آ

[49] . خط سوم، ص 39 بخش آ

[50] . خط سوم، ص 77، بخش آ

[51] . افلاكى: 3 / 468، 3 / 591، به نقل خط سوم: 74، آ

[52] . افلاكى 3 / 328، به نقل خط سوم: 75 ـ آ

[53] . سوره آل‏عمران، آيه 85

[54] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 2478


 

نوشته شده توسط عباس رحمانی در شنبه پانزدهم اسفند 1388 ساعت 19:34 موضوع آشنایی با سران عرفان و تصوف | لینک ثابت